تبلیغات
دانشجوی سیریک - جایزه نوبل

جایزه نوبل

دوشنبه 1 آذر 1395 09:55 ق.ظ

 

جایزه نوبل :: بیرون دروازه بهشت

  • جایزه نوبل :: بیرون دروازه بهشت

    جالبه! جایزه نوبل در سال 1922 هم وجود داشته! (یاد دبیرستان بخیر که مجبور بودیم همه اینا رو از حفظ بگیم الان نصفش یادم رفته!)

    امروز یه چیزی اومد تو ذهنم و کلی خندیدم

    کلاس دوم ابتدایی بودم

    و یکی دو تا شالگردن خوشگل داشتم

    تو مدرسه مون قدغن بود شال گردن (نه که قدغن باشه، تصویب معلم سوم ابتداییمون بود، همین!)

    یادمه همه معلما یک صدا میگفتن اون شال گردنو از فردا دور گردنت نپیچ! من یه سال تمام لج  کردم و اونو پیچیدم دور گردنم (خب بهم میومد، دوست داشتم شیک باشم)، زنگ زدن به مامانم گفتن!!! باز من یواشکی میذاشتمش تو کیفم و میبردمش مدرسه! آخرش دست از سرم برداشتن و من با افتخار تمام شیک میکردمو میرفتم مدرسه!!!! انقدر من در مسیر اهدافم سمج بودم!!!

    این اخلاقمو دوست دارم!

     

    من درباره یه چیزی غیبت کنم!!!!!!!

    تو کلاسام یه دخترایی هستن، که من دلم به حال پسرایی که قراره با اینا آشنا بشن میسوزه!!!

    این پسرا یا در حد اینان! یا به کسی بدی ای کردن که قراره این دخترا قسمتشون بشن!!!

    هم خنگن! هم احمقن! هم اینکه در کنار این خنگی ذاتیشون و نفهمیدن علوم و معرفت و شعور، به طرز فجیعی خاله زنکن!!! اون درجه از خاله زنکی رو من نمیتونم آنالیز و هضم کنم!!!

    خدایا شکرت که که مثل اونا نیستم!!!

    سختی هایی که در طول زمان متحمل شدم و یا به اختیار خودم تحمل کردم از من حداقل یه دختر ساخته که میشه تحملش کرد!

    اینا غیر قابل تحملن!!!

     گروه خونی همشونم فکر کنم او باشه!!!! :))))))))))))))))))))))))

    خدایا یکی ازینا رو قسمت جدی کن!!! یهو عاشق یکی ازین احمقا بشه، بعد زندگیشو به پاشون بریزه و درجا با دختره ازدواج کنه (بعد مهریه اینا مثلا زیر 1364 تا نیست!)، بعد بفهمه با چه خنگی طرف شده، بعد من زبون درمیارم بهش یو ها ها ها ها ها (الان جدی رو نفرین کردم ها ها ها!!!!!!!) :))))))))))))))))))))))))

    دختر دختره دیگه. حالا جدی از تایپ من خوشش نمیاد حتما از خنگا خوشش میاد!

    خنگایی که ناز و ادای مسخره و ساختگی دارن! تو دماغی حرف میزنن!!

    خوجلم عجقم میگن (خوراک جدیه! روزی 4 بار اشک ندامت میریزه!!!!)

    ازینا که میزن کنسرت خواننده های مختلف و با گریه از طرف خواهش میکنن یه سلفی بگیره باهاشون بعد اونو تو ایسنتاشون میذارن و مینویسن یه روز خوب با حسن یاماخچی خواننده محبوب  کشورمون (اون یه روز خوبش خیلی میره رو اعصابم).

    خب حرفای خاله زنکی تموم شد!

    دلم واسه جدی سوخت. ولش، پس میگیرم دعامو. پلیدی و بدذاتی بهم نمیاد. خدایا کلا هیچ دختری رو قسمت جدی نکن اخلاقش خیلی افتضاحه میزنه شل و پل میکنه دختره رو دختره سر هفته افسرده میشه...

     

    میدونی، دوست داشتم یه روزی به جدی بگم، که فارغ از همه کارهایی که برام انجام داده (و ممنونش هستم)، فارغ از مهربونیاش، فارغ از خیلی اخلاقای دیگه ش، یه چیزو در اون خیلی دوست داشتم. قلب pure ش رو.

    با اینکه ظاهرش خیلی خشن و زمخته، انگار عمدا اونطوری رفتار میکنه که کسی متوجه نشه که چقدر مهربونه و چقدر میتونه دلسوز باشه و نایس باشه. شایدم واقعا اونقدر بداخلاقه نمیدونم. ولی مطمئنم که قلبش خیلی سالم و مهربونه. حداقل الان خیلی سالم و مهربون و دلسوزه. شاید قبلنا آدم خوبی نبوده وزمان عوضش کرده (مثل لئون تو پرافشنال، البته منظورم این نیست که جدی خدای ناکرده آدم بدکار و بدی بوده، میخوام میزان تحول رو با مثال بیان کنم)... مخصوصا وقتی متوجه شدم که از خیلی وقتها قبل اینطوری بوده. انگار یه چیز ذاتیه در اون.

    اینو یه روزی مینویسم، میذارمش تو یه پاکت، براش میفرستم. نمیدونم کی، شاید 6 ماه دیگه.

    شاید برای عید.

     

    خوشم میاد که شما اینا رو میخونین، و کلی بهم میخندین! و خود جدی خبر نداره ازینا و نمیدونه که واسه من مهمه. خوشبحالش که میتونه بی احساس باشه. خوشبحالش که میتونه خیلی راحت آدما رو بذاره کنار (حتما جدی هم او هست یا آ ب گروه خونیش چه میدونم!!!)، خوشبحالش  که میتونه تو یه لحظه قلب مهربونشو سخت کنه و بی رحم و بزنه زیر همه حرفاش و آدم بدقولی بشه!

    من دارم واسه کسی مینویسم که براش اندازه یه دونه قاصدکی که تو اسمون پرواز میکنه مهم نیستم!

    یعنی جدی قاصدکه رو حتما مثل من میگیره و نگهش میداره و آرزوشو بهش میگه و فوتش میکنه دوباره و قاصدکه میره، ولی من براش اندازه یه دقیقه وقت گذاشتن اهمیت ندارم (اینجاست که من درک میکنم اون بنده خدا دوستم چقدرررررررررررررر دوسم داشت و داره)...

    واسه همینه که اینجا مینویسم.

    که بتونم تیکه تیکه فراموشش کنم.

    (و دارم میکنم!) خیلی بابت این اخلاقم خوشحالم.

    اینکه خودم میدونم راه چیه (یعنی گشتم و پیدا کردم) و انجام میدم روش رو و میرم جلو و به هدف هم میرسم!

    بعد اینکه سرم خلوت شد میخوام بشینم از بین آپشنایی که دارم یکی رو انتخاب کنم و دوسش داشته باشم!

     

    داشتم فکر میکردم که اگه با اون دوستم ازدواج میکردم، میتونستم یه بچه با گروه خونی آ داشته باشم (متاسفانه دو تا از چهار تا هم گروه خونیشون او میشد!!!!)، اگه دختر بود اون آ هه، بلد بودم چطوری بزرگش کنم... چیکار کنم که مثل من خجالتی نشه و دستپاچه نباشه و از همه آدما (اعم از دختر و پسر) اینقدر خجالت نکشه و تو جمع ها یه گوشه قایم نشه و پسرا خیلی راحت به حرف نگیرنش و اون هر دفعه سرخ تر نشه!

    حقیقتش گاهی وقتا دوست دارم مرده باشم!

    حوصله حتی نفس کشیدنم ندارم.

    این حرفا همه بهونه هست.

     کلا حوصله ندارم.

    حوصله هیچ کس رو.

    خیلی میترسم از اینده ام. ازینکه ترسناکه میترسم. کاش غرغرای دخترونه بود. کاش بهونه و اغراق های دخترونه بود حرفای من. خیلی واقعین. خیلی میترسم.


برچسب ها: جایزه ، نوبل ،